جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥١ - غزل ١٦٣ خوش است خلوت اگر يار، يار من باشد
خواجه در اين غزل در ضمن ابراز اشتياق به حضرت دوست اشاره به ناراحتى خود در فراق او و بىعنايتى هايش نموده و مى گويد:
|
خوش است خلوت اگر يار، يارِ من باشد |
نه من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد |
|
خلوت با دوست وقتى براى من لذّت بخش است كه او را به من عنايت تمام باشد و به فراقش مبتلا نسازد، نه آنكه در آتش اشتياق مشاهدهاش بسوزم و ديگرى از حضرتش بهرهمند باشد.
بخواهد بگويد:
١١٩٧
«الِهى! ما أَلَذَّ خَواطِرَ الإِلهامِ بِذِكْرِكَ عَلَى الْقُلوبِ! وَ ما أَحْلَى الْمَسيرَ الَيْكَ بِالأَوْهامِ فى مَسالِكِ الْغُيوبِ! وَ ما أَطْيَبَ طَعْمَ حُبّكَ! وَ ما أَعْذَبَ شِرْبَ قُرْبِكَ! فَاعِذْنا مِنْ طَرْدِكَ وَابْعادِكَ.»
[١]: (بار الها! چه لذّت بخش است خواطرى كه با يادت بر دلها الهام مى نمايى! و چه شيرين است با افكار در راههاى غيبى به سوى تو راه پيمودن! و چقدر طعم محبّت خوش و شربت قربت گواراست، پس ما را از راندن و دور نمودنت پناه ده.- بگويد:
|
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد |
يادِ حريفِ شهر و رفيقِ سفر نكرد |
|
|
يا بختِ من طريقِ محبّت فرو گذاشت |
يا او به شاهراهِ حقيقت گذر نكرد |
|
|
من ايستاده تا كُنَمش جان فدا چو شمع |
او خود گذر به من چو نسيمِ سحر نكرد[٢] |
|
و نيز بگويد:.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٦، ص ١٤٥.