جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٥ - غزل ١٣١ به آب روشن مى عارفى طهارت كرد
عاشقى كه گرفتار حضرتش گشته و جز به وى عشق نمى ورزد بجويى، نه از دلى كه پر از خواطر و محنتهاى عالم است.
يعنى: اى سالك و يااى زاهد! بيا و با ما بنشين تا سينهات از خواطر عالم پاكيزه شود. به گفته خواجه در جايى:
|
هر آن خجسته نظر، كز پى سعادت رفت |
به كُنجِ ميكده و خانه ارادت رفت |
|
|
ز رطلِ دُرد كشان كشف كرد سالك راه |
رموز غيب كه در عالم شهادت رفت |
|
|
بيا و معرفت از من شنو، كه در سخنم |
زفيض روحِ قُدس، نكته سعادت رفت[١] |
|
و ممكن است خواجه در اين بيت خطاب به محبوب نموده باشد و بخواهد بگويد: محبوبا! محنت و غم عشق و يا هجرانت، دل و عالم خيالى و عنصرى را از من گرفته، ولى نشان مهر و محبّت خود را از جانم بخواه تا ببينى كه ذرّه اى از تو و عشقت جدا نگشته و نمى گردد. در جايى مى گويد:
|
دلم جز مهرِ مهرويان طريقى بر نمى گيرد |
زِ هر در مى دهم پندش، وليكن در نمى گيرد |
|
|
چه خوش صيد دلم كردى، بنازم چشم مستت را |
كه كس آهوى وحشى را از اين خوشتر نمى گيرد[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
اگر امام جماعت بخواهدش امروز |
خبر دهيد كه حافظ به مِىْ طهارت كرد |
|
بخواهد بگويد: اى دوستان! چنان غرق حضور و مشاهده حضرت دوست گشتهام كه رفتن به نماز جماعت روز عيد فطر برايم امكان ندارد، و چنانچه امام جماعت نيز مرا طلب كند، بگوييدش: خواجه به آب روشن مى طهارت نموده.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٨، ص ١٠١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٤، ص ١٥٧.