جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٠ - غزل ١٥٢ جان بىجمال جانان، ميل جنان ندارد
حُسن خود را به گرفتاران هجرانش چون من عنايت كند، و بگويد:
|
مَزَن بر دل ز نوكِ غمزه، تيرم |
كه پيشِ چشم بيمارت بميرم |
|
|
نصابِ حُسن در حدّ كمال است |
زكاتم دِهْ، كه مسكين و فقيرم |
|
|
قدح پُر كن، كه من از دولتِ عشق |
جوانبختِ جهانم، گر چه پيرم |
|
|
چنان پر شد فضاى سينه از دوست |
كه فكرِ خويش گم شد از ضميرم |
|
|
مبادا جز حساب مطرب و مى |
اگر حرفى كشد كلكِ دبيرم[١] |
|
|
آن را كه خواندى استاد، گر بنگرى به تحقيق |
صنعت گر است امّا، طبعِ روان ندارد |
|
خواجه در اين بيت در مقام اين است كه از بيانات شيوا و پر محتواى خود تعريف كرده و بگويد: شاعران و سخنوران زبر دست كه در معارف گفتارى دارند، نمىتوان آنان را استاد شعر و سخن ناميد؛ زيرا استاد كسى است كه از روى مشاهده سخن بگويد:
كنايه از اينكه: اشعار من چنين است، و انصافاً كه اين گونه مى باشد. خود خواجه در مواردى به اين امر اشاره دارد:
|
شعرِ حافظ، همه بيت الغزلِ معرفت است |
آفرين بر نَفَسِ دلكش ولطفِ سخنش![٢] |
|
|
قيمت دُرّ گرانمايه ندانند عوام |
حافظا! گوهرِ يكدانه مده جز به خواص[٣] |
|
|
بيا بخوان غزلى تازه تر ز آب حيات |
كه شعر توست فرحبخش و جانفزا حافظ![٤] |
|
|
كس چو حافظ نكشيد از رُخِ انديشه نقاب |
تا سرِ زلفِ عروسانِ سخن شانه زدند[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٧، ص ٣٢٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٩، ص ٢٦٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٣، ص ٢٦٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٧، ص ٢٦٩.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.