جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٠ - غزل ١٥٧ چو باد عزم سر كوى يار خواهم كرد
وَمَنْ ذا الَّذى اناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نداكَ فَما اوْلَيْتَهُ؟! ...»
[١]: (معبودا! كيست كه در طلب پذيرايىات بر تو فرود آمد و پذيرايىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان نكردى؟!.- گفت:
١١٦٦
«يا مَنْ سَعِدَ بِرَحْمَتِهِ الْقاصِدونَ وَلَمْ يَشْقَ بِنِقْمَتِهِ الْمُسْتَغْفِرونَ! كَيْفَ انْساكَ وَلَمْ تَزَلْ ذاكرى؟! وَكَيْفَ الْهو عَنْكَ وَانْتَ مُراقِبى؟!»
[٢]: (اى خدايى كه ارادتمندان، به رحمتت سعادت يافته، و آمرزش طلبان، از انتقامت رنج و سختى نديدند! چگونه تو را فراموش كنم در صورتى كه همواره مرا ياد مى كنى؟! و چگونه از تو غافل گردم، در حالى كه پيوسته مراقب منى؟!- با خود مى گويم:
|
دانى كه چيست دولت؟ ديدار يار ديدن |
در كوىِ او گدايى، بر خسروى گزيدن |
|
|
بوسيدنِ لبِ يار، اوّل ز دست مگذار |
كآخر ملول گردى، از دست و لب گزيدن |
|
|
فرصت شمار صحبت، كز اين دو راه منزل |
چون بگذريم ديگر، نتوان به هم رسيدن[٣] |
|
نه تنها عمر در سر اين كار خواهم نهاد كه:
|
به يادِ چشمِ تو خود را خراب خواهم ساخت |
بناىِ عهدِ قديم استوار خواهم كرد |
|
و همان گونه كه در ازلم با «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٤]: (و ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) مرا خرابِ چشم مست و جمال جذّاب خود نمودى و «بَلى شَهِدْنا.»[٥]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتم، امروز نيز آن عهد را به ياد خواهم آورد، تا «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!» گويى و من «بَلى، شَهِدْنا.» گويم:
بخواهد بگويد:
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٢، ص ٣٤٤.
[٤] ( ٤، ٥) اعراف: ١٧٢.
[٥] ( ٤، ٥) اعراف: ١٧٢.