جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٠ - غزل ١٢٨ آن كيست كز روى كرم، با من وفادارى كند؟
الْحَقَّ عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبيلَهُ.»
[١]: (پاك و منزّهى تو! چقدر راهها تنگ است براى كسى كه تو راهنمايش نباشى! و چقدر حقّ روشن است در نزد كسى كه تواش به راه رهنمون گرديده باشى!.) بخواهد بگويد:
|
هوا خواه توام جانا و مى دانم كه مى دانى |
كه هم نا ديده مى دانى و هم ننوشته مى خوانى |
|
|
ملامتگر، چه دريابد ز رازِ عاشق و معشوق |
نبيند چشمِ نابينا، خصوصِ اسرار پنهانى |
|
|
بيفشان زلف و صوفى را به بازى و به رقصآور |
كه از هر رقعه دلقش، هزاران بُت بيفشانى[٢] |
|
|
چون من گدايى بىنشان، مشكل شود يار فلان |
سلطان كجا عيش نهان، با رندِ بازارى كند؟ |
|
اين بيت گله اى است عاشقانه، كنايه از اينكه: محبوبا! گدايى چون من بىنشان و نا آشناى با خودت را چگونه به ديدارت راه خواهى داد تا با تو خلوتى داشته باشم؟
كجا شنيده شده كه پادشاهان با فقيران انس و الفت گيرند. در واقع با اين بيان بخواهد بگويد: تو اين چنين نيستى، مرا به خود راه ده؛ زيرا گفتار من همچون گفتار آنان است كه مى گويند:
١٣٩١
«إِلهى! أَنَا الْفَقيرُ فى غِناىَ، فَكَيْفَ لا أَكُونُ فَقيراً فى فَقْرى؟!»
[٣]: (بار الها! من در بىنيازىام فقيرم، چگونه در نيازمندىام فقير نباشم؟!.- مىگويد:
٩٧٢
«إِلهى! وَصَفْتَ نَفْسَكَ بِاللُّطْفِ وَالرَّأْفَةِ لى قَبْلَ وُجُودِ ضَعْفى، أَفَتَمْنَعُنى مِنُهُما بَعْدَ وُجُودِ ضَعْفى.»
[٤]:
(معبودا، پيش از به وجود آمدن وجود ضعيف ما خود را به لطف و رأفت توصيف نمودهاى، پس آيا بعد از پديد آمدن وجود ضعيفم مرا از آن دو محروم مى كنى؟) بخواهد.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٥، ص ٤٢٦.
[٣] ( ٣، ٤) اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٤] ( ٣، ٤) اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.