جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٢ - غزل ١٢٨ آن كيست كز روى كرم، با من وفادارى كند؟
|
گر چه آشفتگى حال من از زلف تو بود |
حلّ اين عُقده هم از زلف نگار آخر شد[١] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
عاشق آن دم كه به دام سر زلف تو فتاد |
گفت: كز بند غم و غصّه نجاتم دادند[٢] |
|
زيرا خداوند در كنار مظاهرش براى كسى جلوه نخواهد كرد؛ كه:
١٠٣٧
«إَلهى! أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الآثارِ، فَارْجِعْنى إِلَيْكَ بِكِسوَةِ الأَنْوارِ وَهِدايَةِ الإِسْتِبْصارِ، حَتَّى أَرْجِعَ إِلَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ إِلَيْكَ مِنْها، مَصُونَ السّرّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْها وَمَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الإِعْتِمادِ عَلَيْها، إِنَّكَ عَلى كُلِ شَىْ ءٍ قَديرٌ.»
[٣]: (معبودا! خود امر نمودى به بازگشت به آثار و مظاهرت، پس مرا با پوشش انوار و راهنمايى كه تو را با ديده دل مشاهده كنم به سوى خويش باز گردان، تا همان گونه كه از طريق مظاهر به سويت آمدم، از طريق آنها به سوى تو باز گردم در حالى كه درونم از نظر به آنها مصون و محفوظ مانده، و همّتم از اعتماد و تكيه و بستگى بر آنها بلند باشد، بدرستى كه تو بر هر كارى قادر و توانايى.)
|
شد لشگر غم بىعدد، از بخت مى خواهم مدد |
تا فخر دين عبد الصّمد، باشد كه غمخوارى كند |
|
از اين بيت بر مى آيد كه «فخر الدّين عبد الصّمد» يكى از اساتيد وى بوده و لشگر غم و اندوه فراق حضرت دوست خواجه را فرا گرفته بوده، از بخت و لطيفه الهىاش مىخواسته كه استادش بيايد و با راهنمايى هايش به غمهاى وى پايان دهد.
و ممكن است منظور از «عبد الصّمد» يكى از سلاطين زمان وى باشد و بخواهد تا با دادرسى او، از غم و اندوه بدگويان و آزار كنندگانش خلاصى يابد.
|
با چشم پر نيرنگ او، حافظ! مكن آهنگ او |
كآن طُرّه شبرنگِ او، بسيار مكارى كند |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٣، ص ١٥٠.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.