جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٣ - غزل ١٦٣ خوش است خلوت اگر يار، يار من باشد
وَيُزَيّنُ لى حُبَّ الدُّنيا، وَيَحُولُ بَيْنى، وَ بَيْنَ الطّاعَةِ وَالزُّلْفى. الهى! الَيْكَ اشْكُو قَلْباً قاسِياً مَعَ الْوَسْواسِ مُتَقَلّباً، وَبِالرَّينِ وَالطَّبْعِ مُتَلَبّساً.»
[١]: (معبودا! به تو شكوه دارم از دشمنى كه مرا گمراه مى كند، و از شيطانى كه مرا به نادانى و گمراهى مى كشد، زيرا سينهام را پر از وسوسه و خيالات فاسد كرده و اوهامش دلم را احاطه نموده است، و هوا و خواهش نفسانى مرا كمك كرده و دوستى دنيا را براى من آراسته و جلوه داده، و ميان من و طاعت و مقام قربت حايل مى شود. معبودا! از دل سنگ و سختم كه هماره با وسوسه [هاى شيطانى] دگرگون مى گردد، و زنگار آلود و نگاره [و تأثير] پذير است، به تو شكوه مىكنم.).
در واقع با اين بيان تقاضاى وصال دوباره را نموده بخواهد بگويد:
|
من عمر در غمِ تو به پايان برم، ولى |
باور مكن كه بىتو زمانى به سر برم |
|
|
دردِ مرا طبيب نداند دوا كه من |
بى دوست خسته خاطر و با دوست خوشترم |
|
|
گفتى بيار رختِ اقامت به كوىِ ما |
من خود به جانِ تو كه از اين كوى نگذرم[٢] |
|
|
هماىگو: مفكن سايه شرف هرگز |
در آن ديار كه طوطى كم از زَغَن باشد |
|
كنايه از اينكه: معشوقا! تجليّات خود را براى سالكى كه جز تو نزدش ارزش دارد ميافكن؛ زيرا كه وى قابليّت ديدارت را ندارد، در نتيجه مى خواهد به خود خطاب كرده و بگويد:
|
گلِ مرادِ تو آنگه نقاب بگشايد |
كه خدمتش چو نسيم سحر توانى كرد |
|
|
تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون |
كجا به كوى حقيقت گذر توانى كرد؟ |
|
|
جمالِ يار ندارد نقاب و پرده، ولى |
غبارِ رَهْ بنشان تا نظر توانى كرد[٣] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٥، ص ٢٩٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.