جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٦ - غزل ١٢٩ اى پسته تو خنده زده بر حديث قند!
|
مرا از توست هر دم تازه عشقى |
تو را هر ساعتى حُسنى دگر باد![١] |
|
و در جايى مى گويد:
|
چو قندت پسته وش خندد به حالم |
چرا بادامِ من گريان نباشد[٢] |
|
|
خواهى كه بر نخيزدت از ديده رودِ خون |
دل در هواى صحبتِ رود[٣] كسان مبند |
|
اين بيت سخنى است عاشقانه همراه با گله. به خود خطاب كرده و مى گويد: اگر مىخواهى به جاى اشك از ديدگانت رود خون جارى نشود، به صاحب جمالان عشق مورز، و دل مسپار؛ زيرا ايشان پس از جلوه دادن خويش، به آتش فراق خود گرفتارت مى نمايند.
كنايه از اينكه: محبوب حقيقىام نيز با من چنين كرده بخواهد بگويد:
|
ديرى است كه دلدار پيامى نفرستاد |
ننوشت كلامى و سلامى نفرستاد |
|
|
سوى منِ وحشى صفتِ عقل رميده |
آهو روشى، كبك خرامى نفرستاد |
|
|
چندان كه زدم لاف كرامات و مقامات |
هيچم خبر از هيچ مقامى نفرستاد[٤] |
|
و بگويد:
|
تا هلال ابروى جانان ز چشمم دور شد |
اندر اين ره، سيلها باشد كه صد پل بشكند[٥] |
|
و نيز بگويد:
|
ياد باد آنكه ز ما وقتِ سفر ياد نكرد |
به وداعى دل غمديده ما شاد نكرد |
|
|
آن جوان مرد كه مى زد رقمِ خير و قبول |
بنده پير ندانم ز چه آزاد نكرد[٦] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٤، ص ١٣٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٥، ص ١٣٨.
[٣] - رود: جوانهاى سيمين منظر را گويند.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٧، ص ١٥٣.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥١، ص ١٣٦.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٦، ص ٢٢٤.