جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٥ - غزل ١٢٥ آن كه از سنبل او، غاليه تابى دارد
|
زآن طرّه پر پيچ و خم سهل است اگر بينم ستم |
از بند و زنجيرش چه غم آن كس كه عيّارى كند[١] |
|
|
از سر كُشته خود مى گذرد همچون باد |
چه توان كرد كه عمر است و شتابى دارد |
|
حال چه مى توان كرد با محبوبى كه عمر و زندگانىام به اوست و رخسار از من پنهان داشته و به كشتنم دست زده و با شتاب زدگى از روى كُشتهام مى گذرد و به هجرانم مبتلا مى سازد. آيا چاره اى جز اين هست كه بگويم:
٩٣٩
«إِلهى! نَفْسٌ أَعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟»
[٢]: (بار الها! نفسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجرانت خوار مى سازى؟!.- بگويم:
|
روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير |
پيش شمع، آتش پروانه به جان گو درگير |
|
|
در لب تشنه من بين و مدار آب دريغ |
بر سر كُشته خويش آى و ز خاكش برگير |
|
|
ترك درويش مگير از نبود سيم و زرش |
در غمت سيم شمار اشك و رخش را زَرْگير |
|
|
ميلِ رفتن مكن اى دوست! دمى با ما باش |
بر لبِ جوى، طَرَب جوى وبه كف ساغر گير[٣] |
|
|
ماهِ خورشيد نمايَش ز پسِ پرده زلف |
آفتابى است كه در پيش، سحابى دارد |
|
اكنون كه به هجرش گرفتار شدم جمال محبوب خويش را در پس كثرات مظاهر (چون آفتابى كه در زير ابر جلوه گرى كند) در نظر مى آورم، و نمى توانم او را بدون حجاب و پرده تماشا كنم.
در واقع خواجه با اين بيان مى خواهد از حضرت دوست تقاضا كند كه بدون پرده و حجاب برايش جلوه نمايد و بگويد:
١٣١٩
«وَامْنُنْ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ عَلَىَّ، وَانْظُرْ بِعَيْنِ الْوُدّ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٨، ص ١٢١.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٦، ص ٢٣٠.