جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧١ - غزل ١٤٠ بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد
هنگامى كه اراده شرح اين غزل را نمودم، ديدم اكثر ابياتش به ظاهر در مدح شاه منصور مى باشد، ولى با سابقه اى كه از گفتار خواجه و حالات و كمالات معنوى او در نظرم بود باور نمى كردم كه خواجه صرفاً مدح وى را كرده باشد، خصوصاً با تمثيلى كه به عزيز مصر و برادرانش و دجّال و مهدى موعود (عج) دارد. با خود گفتم: تفألى به ديوان وى بزنم تا شايد منظور خواجه از بيان اين غزل مشخص شود، اين بيت آمد:
|
ز آشفتگى حالِ من آگاه كى شود |
آن را كه دل نگشت گرفتارِ اين كمند[١] |
|
مجدّداً براى آن كه از سبب آشفتگى حال وى مطّلع گردم، تفأّل ديگرى به ديوانش زدم. اين بيت آمد:
|
ساقى! بيا كه يار ز رخ پرده بر گرفت |
كارِ چراغ خلوتيان باز در گرفت[٢] |
|
از تمام غزل تفأّل زده، دريافتم كه خواجه علاوه بر بدگويى بدگويان، گرفتار هجران نيز بوده، چون شاه منصور[٣] حاكم مى شود، علاوه بر آسودگى از بدگويان هجران خواجه نيز به وصال و مشاهده مبدّل مى شو؛ لذا بار ديگر با اين ديد به غزل نگريستم ديدم تمام ابيات اين غزل به هر دو امر اشاره دارد. مىگويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٩، ص ١٢٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٣، ص ١٠٦.
[٣] - مخفى نماند شاه منصور همان شاه شجاع است كه در موارد متعدّد خواجه از او ياد مى كند و او را به معنويّت مى ستايد. در مقدّمه جلد دوّم بياناتى داشتيم، ملاحظه شود.