جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٧ - غزل ١٣٠ اگر ز كوى تو بويى به من رساند باد
كنايه از اينكه: از ديدارت محرومم مساز تا در پيشگاهت جان سپارم؛ كه:
١٠١٤
«الهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ ابْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ الى جَميلِ رُؤْيَتِكَ، الهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟!»
[١]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى آنان كه به توحيد تو گراييده اند مبند، و مشتاقانت را از نگريستن به ديدار زيبايت محجوب مگردان، بارالها! نفسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجرانت خوار مىسازى؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
بفكن بر صف رندان نظرى بهتر از اين |
بر در ميكده ميكن گذرى بهتر از اين |
|
|
دل بدان رود گرامى چه كنم گر ندهم |
مادرِ دهر ندارد پسرى بهتر از اين |
|
|
ناصحم گفت: كه جز غم چه هنر دارد عشق |
گفتم: اى خواجه غافل! هنرى بهتر از اين؟[٢] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٥، ص ٣٥١.