جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠ - غزل ١٢٣ از سر كوى تو هر كو به ملالت برود
|
اين يك دو دم كه دولتِ ديدار ممكن است |
درياب كامِ دل، كه نه پيداست كار عمر[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
هر وقتِ خوش كه دست دهد مغتنم شمار |
كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست |
|
|
پيوند عمر، بسته به مويى است، هوشدار |
غمخوار خويش باش، غم روزگار چيست؟[٢] |
|
|
اى دليلِ دل گمگشته! خدا را مَدَدى |
كه غريب ار نبرد ره، به دلالت برود |
|
اى معشوق بىهمتا واى راهنماى سرگشتگان! در اين پايان عمرم عنايتى فرما تا دل سرگشتهام با توجّه به حضرتت از عالم طبيعت ودار غربت دنيا جدايى حاصل نمايد، زيرا در راه بندگى تو همرازى ندارم و چنانچه تو راهنماى من به خود نشوى، چه كسى مرا به تو رهنمون مى گردد؟ چرا كه:
|
جز آستان توام در جهان پناهى نيست |
سرِ مرا بجز اين در، حواله گاهى نيست |
|
|
چرا ز كوى خرابات روى برتابم |
كز اين بِهْام به جهان هيچ رسم و راهى نيست |
|
|
چنين كه در همه سو، دام راه مى بينم |
بِهْ از حمايت لطف توام پناهى نيست[٣] |
|
و ممكن است منظور خواجه از بيت فوق اين باشد كه با مشاهدهات، دل و خيالات و خواطر خود را از دست دادم و با تو انسى حاصل نموده و در تو فانى شدم، در اين غربت سرا عنايتى و مددى فرما تا به عالم بالاتر (بقاء) نيز راه يابم و دل از دست رفتهام به من باز گردد و در ميان كثرات در عالم وحدت بسر برم.
بخواهد بگويد:
٩٧٤
«إلهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأَجابَكَ، وَلا حَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَنا جَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[٤]: (بار الها! مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند، و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢، ص ٧٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٥، ص ٨١.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.