جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٩ - غزل ١٧٥ دل من به دور رويت، ز چمن فراغ دارد
|
گفتم از گُوىِ فلك صورتِ حالى پرسم |
گفت: آن مى كشم اندر خمِ چوگان كه مپرس[١] |
|
و بگويد:
|
شبِ تار است و رهِ وادى ايمن در پيش |
آتشِ طور كجا وعده ديدار كجاست؟[٢] |
|
|
ز بنفشه تاب دارم كه ز زلفِ او زند دم |
تو سياهِ كم بها بين كه چه در دماغ دارد! |
|
كنايه از اينكه: دلبرا! شگفت مى آيدم كه مظاهرت بخواهند در مقابل جمالت خودنمايى داشته باشند؛ چرا كه آنان هر كمالى دارند از تو است و پرتوى از جمالت مىباشد؛ كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.»[٣]: (و هيچ چيز نيست مگر اينكه گنجينه هايش نزد ماست و ما آنرا جز به اندازه معين [به عالم خلق] فرو نمىفرستيم.) بخواهد بگويد:
|
اى گُل! تو كجا و روى زيباش؟ |
او مُشك و تو خار، بار دارى |
|
|
ريحان! تو كجا و خطّ سبزش؟ |
او تازه و تو غبار دارى |
|
|
نرگس! تو كجا و چشمِ مستش؟ |
او سر خوش و تو خمار دارى |
|
|
اى سرو! تو با قدِ بلندش |
در باغ چه اعتبار دارى؟[٤] |
|
و بگويد:
|
به فروغِ چهره زلفت همه شب زَنَد رهِ دل |
چه دلاور است دزدى كه به شب چراغ دارد؟! |
|
محبوبا! زلف و كثرات عالم وجود همواره جمال دل آراى تو را بر ما آشكار.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٢، ص ٢٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.
[٣] - حجر: ٢١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٣، ص ٣٧٦.