جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٠ - غزل ١٧٢ در نظر بازى ما بىخبران حيرانند
خواجه در اين غزل در ضمن اينكه از مشاهدات گذشته خويش خبر مى دهد و تمنّاى ديدار ديگر بار آن را مى نمايد، از محروم بودن نا اهلان و زهّاد از طريقه اهل كمال سخن به ميان آورده و مى گويد:
|
در نظر بازى ما بىخبران حيرانند |
من چنينم كه نمودم، دگر ايشان دانند |
|
آنان كه از رسم و راه عشق بىخبرند، كجا از فريفتگى ما به معشوق حقيقى مىتوانند آگاه شوند؛ چرا كه تمام آنچه آنان انجام مى دهند ما نيز انجام مى دهيم تنها فرق در اخلاص و توجّه باطنى ما به حضرت دوست مى باشد و آن هم درونى است. برونى نيست كه هركس بتواند به آن راه داشته باشد؛ لذا بايد بىخبر باشند.
«من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند».
گويا خواجه مى خواهد با اين بيان از اختيار طريقه ملامتى بودن خود خبر داده باشد و بگويد:
|
سرّ خدا كه عارفِ سالك به كس نگفت |
در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد |
|
|
ما باده زيرِ خرقه، نه امروز مى كشيم |
صد بار پيرِ ميكده اين ماجرا شنيد[١] |
|
|
عاقلان نقطه پرگار وجودند، ولى |
عشق داند كه در اين دائره سر گردانند |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٥، ص ١٣١.