جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥ - غزل ١٢٤ آن كس كه به دست، جام دارد
خواجه در اين غزل ظاهراً به كمال يافتگان و شربت وصال چشيدگان و به منزلت والاى انسانيّت نايل گشتگان اشاره مى فرمايد، ولى گمان مى شود از خود سخن مى گويد، و ديگران را به امورى كه سبب نيل آن مقامات شده آگاه مى نمايد، مىگويد:
|
آن كس كه به دست، جام دارد |
سلطانىِ جَمْ، مدام دارد |
|
آن كس را كه حضرت دوست، جام مشاهداتِ جمالى و جلالى و اسماء و صفاتى و ذاتى عطا فرمايد، به مقام خلافة اللّهى خود نشانده و بر هرچه حضرت حقّ اذن فرمايد، تسلّط خواهد داشت؛ كه: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً.»[١]: (براستى كه من در زمين خليفه و جانشينى قرار مى دهم.).
در جايى مى گويد:
|
با گدايانِ در ميكده اى سالك راه! |
به ادب باش، گر از سرّ خدا آگاهى |
|
|
بر در ميكده، رندان قلندر باشند |
كه ستانند و دهند افسرِ شاهنشاهى |
|
|
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاى |
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهى |
|
|
اگرت سلطنت فقر ببخشنداى دل! |
كمترين مُلك تو از ماه بود تا ماهى[٢] |
|
لذا مى گويد:.
[١] - بقره: ٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤١٠.