جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٢ - غزل ١٣٦ بود آيا كه در ميكده ها بگشايند؟
|
نامه تعزيه دخترِ رَزْ بنويسيد |
كه حريفان همه خون از مژه ها بگشايند |
|
كنايه از اينكه: اى سالكين! حال كه دَرِ ميكده ها بسته شده و نمى توان با اولياء و اساتيد همنشين شد، چاره آن است كه همواره در دل به ياد دوست باشيم و در ظاهر رفتارمان چنان باشد كه اهل ظاهر گمان كنند از كار خويش دست كشيده ايم تا ديگر به آزارمان نپردازند و حريفان از گريستن و خون فشاندن به خاطر محروميّت از ملاقات با استاد خوددارى نمايند، اميد آنكه در آينده گشايشى در كارمان حاصل شود و بگوييم:
|
دوستان! وقت گل آن بِهْ كه به عشرت كوشيم |
سخن پيرِ مغان است به جان بنيوشيم |
|
|
نيست در كس كرم و وقتِ طرب مى گذرد |
چاره آن است كه سجّاده به مى بفروشيم |
|
|
ارغنون ساز فلك رهزن اهل هنر است |
چون از اين غصّه نناليم و چرا نخروشيم؟ |
|
|
گل به جوش آمد و از مِىْ نزديمش آبى |
لاجرم ز آتش حرمان و هوس مى جوشيم[١] |
|
و ممكن است منظور از بيت اين باشد كه: اى سالكين! نامه عزا و محروميّت خود را براى حريفان و هم پيمانهاى خود و يا اساتيد بنويسيد، تا آنان به حالتِ شما خون بگريند.
|
حافظ! اين خرقه پشمينه ببينى فردا |
كه چه زنّار زِ زيرش به جفا بگشايند |
|
اى خواجه! از بسته شدن دَرِ ميكده ها براى خاطر خشنودى زاهد، افسرده خاطر مباش، روزى خواهد آمد كه پرده از كار همگان برداشته شود؛ كه: «يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ.»[٢]: (روزى كه اسرار انسانها آشكار مى گردد.- زنّارهايى را كه زاهد از شرك.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٢، ص ٣٠٤.
[٢] - طارق: ٩.