جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٣ - غزل ١٦١ حسن تو هميشه در فزون باد!
كه همواره در راحتى وصال باشد و به هجران مبتلا نگردد. خواجه نيز مى خواهد بگويد: معشوقا! هجران كشيدگانند كه ارزش وصالت را مى دانند زيرا وصل بى هجران را لذّتى نمى باشد. گويا مى خواهد به خود خطاب كرده و بگويد:
|
مكن ز غصّه شكايت، كه در طريقِ ادب |
به راحتى نرسيد آن كه زحمتى نكشيد |
|
|
عجايبِ رَهِ عشق اى رفيق! بسيار است |
ز پيشِ آهوى اين دشت شيرِ نر برميد[١] |
|
و بگويد:
|
فراق و وصل چه باشد؟ رضاى دوست طلب |
كه حيف باشد از او غير او تمنّايى[٢] |
|
و بگويد:
|
اى دل! بساز با غم هجران و صبر كن |
اى ديده! در فراقش از اين بيش خون مبار |
|
|
بارى خيالِ دوست ز پيشِ نظر مشوى |
چون بر وصالِ يار نداريم اختيار[٣] |
|
|
لعلِ تو كه هست جانِ حافظ |
دور از لبِ هر خسيسِ دون باد! |
|
الهى! خود بينان و آنان كه حاضر نيستند براى بوسيدن و حيات جاودانه از لعلِ لب معشوق گرفتن از هستى خويش چشم بپوشند، از مشاهده جمالت كه نهايت آرزوى من است، محروم باشند!.
در واقع با اين بيان بخواهد بخود خطاب نموده و بگويد:
|
بوسيدن، لبِ يار، اوّل ز دست مگذار |
كآخر ملول گردى از دست و لب گزيدن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠١، ص ١٦٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٩، ص ٢٢٧.