جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٧ - غزل ١٤٩ ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
نيز [همه چيز را] در زمين در نظر آنان زينت داده و همه آنها، جز بندگان مخلَص و پاك شدهات را گمراه خواهم نمود.) گفت، و من از مخلَصين (به فتح لام) نگشته، مىترسم كارى كند كه مرا از ديدار حضرتش محروم سازد.
و از طرفى مى بينم محبوبم فرموده: «هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ، إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ، إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ.»[١]: (اين راهى است كه تنها بر من استوار است، همانا تو هيچ سلطه و چيرگى بر بندگانم نخواهى داشت، مگر بر گمراهانى كه از تو پيروى كنند.).
اين گفتار حق مرا اميدوار مى سازد كه اگر مخلَص (به فتح لام) نيستم، بنده او هستم و شيطان با همه مهلتى كه از حضرت دوست گرفته بر من ممكن نيست سلطه داشته باشد و من بالاخره به مقصد و مقصود خود راه خواهم يافت.
در جايى مى گويد:
|
رقيبم سرزنشها كرد، كز اين باب رُخ برتاب |
چه افتاد اين سَرِ ما را كه خاكِ در نمى ارزد[٢] |
|
امّا علّت راه نيافتن و محجوب بودنم از حضرت دوست اين است كه:
|
بس نكته غيرِ حُسْن ببايد، كه تا كسى |
مقبولِ طبعِ مردمِ صاحب نظر شود |
|
كنايه از اينكه: اگر يار مرا نمى پذيرد، بدان جهت است كه هنوز آمادگى تمام (از نظر صفاى باطن و شور عشق و امور ديگر) براى ديدارش را پيدا نكردهام. بخواهد به خود خطاب كرده و بگويد:
|
روىِ جانان طلبى؟ آينه را قابل ساز |
ورنه هرگز گُل و نسرين ندمد زآهن و روى |
|
|
پيشتر زآنكه شوى خاكِ درِ ميكدهها |
يك دو روزى به سر اندر رَهِ ميخانه بپوى[٣] |
|
[١] - حجر: ٤١- ٤٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٦، ص ١٥٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٨، ص ٤٠٧.