جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٨ - غزل ١٤٧ پيش از اينت بيش از اين غمخوارى عشاق بود
|
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد |
ما به او محتاج بوديم، او به ما مشتاق بود |
|
محبوبا! اگر الطاف و عنايات خود را شامل حال من بنمايى و بنده نوازى فرمايى و از هجرانم خلاصى بخشى، از معشوقى همچون تو چنين عنايتى عجيب نخواهد بود؛ زيرا نهايت احتياج عاشق و لطف بىپايان معشوق ممكن نيست غير از اين را اقتضاء كند. علاوه خود مى خواست شناخته شود كه (بنا بر نقل) فرمود:
١٦٧٢
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً [ظ: خَفِيّاً]، فَأَحبَبْتُ انْ اعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَىْ اعُرَفَ.»
[١]: (گنج پنهانى بودم، كه دوستدار آن شدم تا شناخته شوم [مرا بشناسند]، لذا مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم.- در دعا آمده كه:
١٠٩٣
«الهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الاطْوارِ انَّ مُرادَكَ مِنّى انْ تَتَعَرّفَ الَىَّ فى كُلّ شَىْ ءٍ حَتّى لا اجْهَلَكَ فى شَىْ ءٍ.»
[٢]: (با الها! با پى در پى در آمدن آثار و مظاهر و دگرگون شدن تحوّلات دانستم كه مقصودت از من اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.- در نتيجه بخواهد بگويد:
|
به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را |
نرود بىمددِ لطف تو كارى از پيش |
|
|
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عجب گر بنوازد درويش[٣] |
|
و ممكن است نظر خواجه از بيان بيت خبر دادن از ديدار گذشتهاش باشد و بخواهد بگويد: اگر در گذشته محبوب عنايت خويش را شامل حال من نمود، علّت آن بود كه «ما به او محتاج بوديم، او به ما مشتاق بود»
|
پيش از اين كاين سقفِ سبز و طاقِ مينا بر كُنند |
منظر چشمِ مرا، ابروىِ جانان طاق بود |
|
خواجه در اين بيت مجدّداً به مشاهده ازليش اشاره نموده و بخواهد بگويد:
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.