جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٦ - غزل ١٥٢ جان بىجمال جانان، ميل جنان ندارد
|
آتش آن نيست كه بر خنده او گريد شمع |
آتش آن است كه در خرمنِ پروانه زدند[١] |
|
گويا با اين بيان مى خواهد از مشكلات هجران گذشتهاش خبر دهد، و خود را به صبر و تحمّل براى ديدار دگر بار آماده سازد. لذا در جايى مى گويد:
|
فراز و شيبِ بيابانِ عشق، دامِ بلاست |
كجاست شير دلى كز بلا نپرهيزد؟ |
|
|
تو عمر خواه و صبورى، كه چرخِ شعبده باز |
هزار بازى از اين طرفه تر برانگيزد |
|
|
بر آستانه تسليم سر بِنِهْ حافظ! |
كه گر ستيزه كنى، روزگار بستيزد[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
سرشكِ من نزند موج بر كنار چو بحر |
اگر ميان وىام در كنار باز آيد |
|
|
چه جورها كه كشيدند بلبلان از دى |
به بوى آنكه دگر نوبهار باز آيد[٣] |
|
و همچنين مى گويد:
|
در رَهِ عشق از آن سوىِ فنا، صد خطر است |
تا نگويى كه چو عُمرم به سر آمد، رَستم[٤] |
|
|
سر منزلِ قناعت نتوان ز دست دادن |
اى ساربان! فرو كش، كاين رَهْ كران ندارد |
|
آرى، غرض غايى حقّ تبارك و تعالى از آوردن بشر به ظلمت سراى عالم خاكى و پايان دادن به سير نزولى، بازگشت و توجّه به عالم اصلىاش بوده، نه آنكه چند روزى بار تعلّقات عالم طبيعت را به دوش كشد و از هدف اصلى و محبّت و عشق ورزى به حضرت دوست باز ماند؛ زيرا همان گونه كه بشر در خلقت تمثّلى قناعت به دوستى او نموده و از «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!.»[٥]: (آيا من پروردگار شما نيستم؟!)،.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٧، ص ١٢٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٣، ص ٣٠٥.
[٥] - اعراف: ١٧٢.