جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٩ - غزل ١٣٨ بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد
كنايه از اينكه: معشوقا! چنان كه ديدارت فناى مرا مى طلبد، هرچه زودتر صيدم كن و به كشتنم اقدام نما كه تأخير اين امر، خطرات و زيان و آفتها در پى دارد، بخواهد بگويد:
|
اگر تو زخم زنى، به كه ديگرى مرهم |
وگر تو زهر دهى، به كه ديگرى ترياك |
|
|
عنان نپيچم اگر مى زنى؟ به شمشيرم |
سپر كنم سر و دستت ندارم از فَتراك[١] |
|
و بگويد:
|
اگر به مذهبِ تو خونِ عاشق است مباح |
صلاح ما همه آن است كآن تو راست صلاح |
|
|
بيا كه خونِ دلِ خويشتن بِهِل كردم |
اگر به مذهبِ تو خونِ عاشق است مباح[٢] |
|
و بگويد:
|
ز سرو قدّ دلجويت مكن محروم چشمم را |
بدين سر چشمهاش بنشان، كه خوش آبِ روان دارد |
|
دلبرا! ديده دلم را از مشاهده جمال و كمال و قامت خود محروم مگردان؛ زيرا اشكى كه از ديدگان مى بارم، سرچشمهاش دل است و همواره نهال قامتت را در آن تازه و با طراوت نگاه مى دارد. بخواهد بگويد:
١٠٤٤
«الهى! فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَوَشَّحَتْ [تَرَسَّخَتْ] اشْجارُ الشَّوْقِ الَيْكَ فى حَدائِقِ صُدورِهِمْ، وَ اخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ، فَهُمْ الى اوْكارِ الافْكارِ [الأَذكار] يَأْوونَ، وَفى رِياضِ الْقُرْبِ وَالْمُكاشَفَةِ يَرْتَعونَ.»
[٣]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه نهالهاى شوق به تو در باغ دلهايشان سبز و خرّم [و يا: پايدار] گشته، و سوز محبّتت شراشر قلب آنان را فرا گرفته است، از اين روى، ايشان به آشيانهاى افكار [اذكار] پناه برده و در باغهاى مقام قرب و شهود مى خرامند.- بگويد:
|
باز آى ساقيا! كه هوا خواهِ خدمتم |
مشتاقِ بندگىّ و دعاگوىِ دولتم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٠، ص ٢٧٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٧، ص ١١٤.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.