جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٥ - غزل ١٥٩ چو دست بر سر زلفش زنم، به تاب رود
و ممكن است بخواهد بگويد: خود بينى بشر و يا سالك سبب مى شود همه چيز را از آن خود ببيند و به علم و كشف و كرامات خود ببالد، با فرا رسيدن مرگ و يا شهود فناء و مخلَص (به فتح لام) شدنش، اين صفت ناپسند از او گرفته خواهد شد، در جايى مى گويد:
|
تا فضل و علم بينى، بى معرفت نشينى |
يك نكتهات بگويم: خودت را مبين كه رستى |
|
|
در آستانِ جانان از آسمان ميانديش |
كز اوجِ سر بلندى افتى به خاك پستى |
|
|
عشقت به دستِ طوفان خواهد سپرداى جان! |
چون برق از اين كشاكش پنداشتى كه رستى[١] |
|
|
شبِ شراب خرابم كند به بيدارى |
وگر به روز حكايت كنم، به خواب رود |
|
بخواهد با اين بيان گله از محبوب نموده و بگويد: شبها خواب را از من ربوده و در انتظار ديدارش بسر مى برم، تا شايد عنايتى فرمايد و بهرهمند از تجلّياتش گردم؛ ولى افسوس كه چون در روز بخواهم حكايت شب گذشته را با او در ميان گذارم، هيچم از خود بهرهمند نمى سازد و به گفتارم اعتنايى نمى كند. چاره اى ندارم جز اينكه از اين درد فرياد بر آورم و بگويم:
|
سينه، مالامالِ درد است اى دريغا! مَرْهمى |
دل ز تنهايى به جان آمد، خدا را همدمى |
|
|
چشم آسايش كه دارد زين سپهرِ گرم رو |
ساقيا! جامى بياور، تا بر آسايم دمى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٨، ص ٣٨٦.