جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٧ - غزل ١٤١ بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد
خواجه در اين غزل در بيت اوّل و دوّم در مقام اظهار منزلت قربى است كه خداوند وى را عطا فرموده، و در بيت سوّم و بيت ختم از سبب تشرّف به آن عنايت سخن گفته، و در بيت پنجم تشكّر از استاد و راهنمايش كه واسطه آن فيض الهى شده كرده، و در بيت چهارم اظهار خوشوقتى از اينكه در تعقيب امر معنوى به سخن ناصح گوش نداده تا به مقصودش نائل آمده نموده، و در بيت ششم از بازگو نمودن معشوق، جان سپردن و فناى خواجه با رقيبان سخن گفته. مىگويد:
|
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد |
كه تابِ من به جهان طُرّه فلانى داد |
|
|
دلم كه مخزنِ اسرار بود دست قضا |
درش ببست و كليدش به دلستانى داد |
|
مىتوان گفت بيت دوّم اشاره و كنايه اى را كه در بيت اوّل نهفته است بيان مىكند. بخواهد با اين بيان اشاره به ظهور يافتن كمالى كه خداوند در او با تعليم اسماء و فطرت توحيدى نهاده، نموده و بگويد: خود را در عالم همه كاره و داراى همه چيز مى دانستم، امّا قضاى الهى كه همواره در صدد نابودى و گرفتن من از من بود، آمد و دلم را كه مخزن اسرار او بود بگرفت و به خود اختصاص داد و از خويشم بر گرفت و شناسايىاش را به من عطا فرمود و خود به جاى من نشست؛ كه: