جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٦ - غزل ١٧٧ ديرى است كه دلدار پيامى نفرستاد
لذا در بيت ختم خود را به ادب در مقابل استاد دعوت مى كند و مى گويد:
|
حافظ! به ادب باش كه درخواست نباشد |
گر شاه پيامى به غلامى نفرستاد |
|
در اين بيت به خود خطاب كرده و مى گويد: سخنانى كه تا اينجا نسبت به استاد گفتى (با آمادگى نداشتنت) خلاف ادب بود، زيرا استاد خود به موقعيّت سخن گفتن و نامه نوشتن به شاگرد آگاه مى باشد. بخواهد بگويد:
|
قدم مَنِهْ به خرابات جز به شرطِ ادب |
كه ساكنانِ درش محرمانِ پادشهند[١] |
|
و ممكن است منظور خواجه از تمامى ابيات اين غزل، حضرت محبوب باشد و بخواهد بگويد:
|
به چشمِ مهر اگر با من مَهْام را يك نظر بودى |
از آن سيمينْ بدن كارم به خوبى خوبتر بودى |
|
|
ز شوق افشاندمى هر دم سرى در پاى جانانم |
دريغاگر متاعِ من نه از اين مختصر بودى! |
|
|
هَمَش مِهر آمدى بر من، ز مهرِ آن شاهِ خوبان را |
گر از دردِ دلِ زارم يكى روزش خبر بودى[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٦، ص ١٨٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٨، ص ٤٢٨.