جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٥ - غزل ١٥٥ چو رويت مهر و مه تابان نباشد
و بگويد:
|
سَوادِ زُلف تو كُفرى است دل را |
كه روشن تر از آن ايمان نباشد |
|
محبوبا! هنگامى ايمانم مورد قبول تو خواهد بود، كه در تاريكىِ كفر زلف و جلال و كثراتت مشاهدهات نمايم؛ كه:
١١٤٧
«رَأَتْهُ الْقُلوبُ بِحَقائِقِ الإيمانِ.»
[١]: (و دلها با ايمان حقيقىشان او را مى نگرند.).
و ممكن است بخواهد بگويد: محبوبا! تو در كنار مظاهر و كثراتت تجلّى نخواهى داشت، و در عين مانع بودنِ عالم ملكشان از مشاهده ملكوتشان، راهنماى به حقيقتشان مى باشند، پس «روشن تر از آن ايمان نباشد» در جايى مى گويد:
|
دوش مى آمد و رُخساره برافروخته بود |
تا كجا باز دلِ غمزده اى سوخته بود |
|
|
كفرِ زُلفش رَهِ دين مى زد و آن سنگين دل |
در رَهَش مَشْعله از چهره بر افروخته بود |
|
|
جان عُشّاق، سپندِ رُخِ خود مى دانست |
وآتشِ چهره بر اين كار بر افروخته بود[٢] |
|
|
به تو نسبت نباشد هيچ تن را |
نه تن، باللّه كه مِثْلَت جان نباشد |
|
معشوقا! اين همه كه توصيف نمودم، باز گفتارى است كه شايسته مقام و منزلت والاى تو نمى باشد؛ كه: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ!»[٣]: (پاك و منزّه است خداوند از توصيف آنان كه او را مى ستايند.) آنچه خود در منزلتت فرموده اى شايسته توست؛ كه: «اللَّهُ الصَّمَدُ، لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ.»[٤]: (تنها خداوند بىنياز است، او نه زاده و نه زاده شده، و هيچ كس همتاى او نبوده است.) شايستگان درگاهت را سزا.
[١] - بحار الانوار، ج ٤، ص ٢٦، روايت ١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨١، ص ١٥٥.
[٣] - صافات: ١٥٩.
[٤] - توحيد: ٢- ٤.