جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٢ - غزل ١٢٧ اگر روم ز پىاش، فتنه ها بر انگيزد
|
آه از آن نرگسِ جادو كه چه بازى انگيخت! |
واى از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد! |
|
|
اشك من رنگِ شفق يافت ز بىمهرى يار |
طالع بىشفقت بين كه در اين كار چه كرد[١] |
|
در واقع با اين بيان تمنّاى ديدار حضرت دوست را مى نمايد. بخواهد بگويد:
|
ز گريه مَردمِ چشمم نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت، حالِ مردمان چون است |
|
|
به ياد لعلِ لب و چشمِ مست ميگونت |
ز جامِ غم، مِىِ لعلى كه مى خورم خون است |
|
|
دلم بجو، كه قدت همچو سرو دلجوى است |
سخن بگو كه، كلامت لطيف و موزون است |
|
|
از آن زمان كه ز دستم برفت يارِ عزيز |
كنار ديده من همچو رود جيحون است[٢] |
|
|
فراز و شيبِ بيابانِ عشق دامِ بلاست |
كجاست شير دلى كز بلا نپرهيزد؟ |
|
پستى و بلنديها و ابتلائات و كشمكشهاى بيابان عشق دوست، و جلوه جلال و جمال و قبض و بسط و وصال و هجران او براى سالك عاشقش دام بلاست. تا عاشق را به كلّى از خوديّت و خود پرستى برهاند؛ امّا شير دلى كه از ابتلائات نهراسد كجاست؟ بخواهد بگويد:
١١١٥
«إلهى! فَاسْلُك بِنا سُبُلَ الْوُصُولِ إليْكَ، وَسَيّرْنا فى أَقْرَبِ الطُرُقِ لِلْوُفُودِ عَلَيْكَ، قَرّبْ عَلَيْنَا البَعيدَ، وَسَهِّلْ عَلَيْنَا الْعَسيرَ الشَّديدَ)
[٣]: (معبودا! پس ما را در راههاى وصول و رسيدن به درگاهت رهسپار ساز، و در بهترين راههاى بار يافتن بر خويش راهى گردان، دور را بر ما نزديك، و [كار] دشوار سخت را بر ما آسان گردان.) به گفته خواجه در جايى:
|
در ره منزلِ ليلى چه خطرهاست به جان |
شرطِ اوّل قدم آن است كه مجنون باشى |
|
|
نقطه عشق نمودم به تو هان! سهو مكن |
ورنه چون بنگرى از دائره بيرون باشى[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٩، ص ١٤٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٧، ص ٣٧٩.