جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٤ - غزل ١٣٠ اگر ز كوى تو بويى به من رساند باد
|
روزگارى است كه ما را نگران مى دارى |
مُخلِصان را نه به وضعِ دگران مى دارى |
|
|
گوشه چشم رضايى به مَنَت باز نشد |
اين چنين عزّتِ صاحب نظران مى دارى؟ |
|
|
نه گل از داغِ غمت رست نه بلبل در باغ |
همه را نعره زنان، جامه دران مى دارى |
|
|
چون تويى نرگس باغِ نظراى چشم وچراغ! |
سر چرابر من دلخسته گران مى دارى؟[١] |
|
بخواهد بگويد:
١١٢١
«فَاجْعَلْنا مِمَّنْ اعَذْتَهُ مِنْ هَجْرِكَ وَقِلاكَ، وَ بَوَّأْتَهُ مَقْعَدَ الصّدْقِ فى جِوارِكَ.
[٢]: (پس ما را» از آنانى قرار ده كه از فراق و هجران [و يا شدّت خشمت] در پناه خود گرفته، و در جوار خود در مقام صدق و حقيقت جاى دادى.)
|
خيال روى توام ديده مى كند پر خون |
هواى زلف توام عمر مى دهد بر باد |
|
معشوقا! چون در به رويم بستى و از ديدار خود محروم ساختى، به خيال جمالت به جاى اشك خون از ديدگان مى بارم، و هنگامى كه توجّه به كثرات و عالم طبع خويش مى نمايم حضرتت (كه عمرم مى باشد) را از ياد مى برم.
بخواهد بگويد:
٩٧٧
«إِلهى! تَرَدُّدى فِى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ، فَأَجْمِعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنى الَيْكَ.»
[٣]: (معبودا! تردّد و توجّهام به آثار و مظاهر، موجب دورى ديدارت گرديده، پس با بندگيى كه مرا به تو واصل سازد، تصميمم را بر خود متمركز گردان.- بگويد:
١٢٤٥
«الهى! امَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الآثارِ، فَارْجِعْنى الَيْكَ بِكِسْوَةِ الانْوارِ وَهِدايَةِ الاسْتِبْصارِ، حَتّى ارْجِعَ الَيْكَ مِنْها، كَما دَخَلْتَ الَيْكَ مِنْها، مَصُونَ السّرّ عَنِ النَّظَرِ الَيْها وَمَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الاعْتِمادِ عَلَيْها، انَّكَ عَلى كُلِ شَىْ ءٍ قَديرٌ.»
[٤]: (بار الها! [پس از آنكه مرا به مشاهده انوارت مفتخر نمودى، باز] امر فرمودى تا به سوى آثار و مظاهرت بازگشت نموده [و به آنها توجّه داشته باشم]، پس مرا همراه، با پوششى از [مشاهده] انوار خود، و هدايتى كه بصيرت و روشنايى دلم بدان.
[١]. ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٤، ص ٤٠٣.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٣] ( ٣، ٤) اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٤] ( ٣، ٤) اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.