جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٠ - غزل ١٦٨ دلا! بسوز، كه سوز تو كارها بكند
دلهاى ما را به روشناييى كه تو را مشاهده كند، روشن ساز، تا حجابهاى نور را دريده و در نتيجه، به كان عظمت واصل گشته، و جانهايشان به مقام قدس عزّتت بپيوندند.- بگويد:
چنانكه بندگى حقيقى حضرت دوست را بنمايى، از چهره عالم ملكى خويش و جهان هستى، حجاب برداشته و با ديده دل و ايمان، به ملكوت عالم راه خواهى يافت، و دوست را با آنها مشاهده مى نمايى و بگويد:
|
به سرّ جامِ جَم آنگه نظر توانى كرد |
كه خاكِ ميكده كُحلِ بصر توانى كرد |
|
|
گدايىِ دَرِ ميخانه طُرفه اكسيرى است |
گر اين عمل بكنى، خاك، زَر توانى كرد |
|
|
به عزمِ مرحله عشق، پيش نِهْ قدمى |
كه سودها برى ار اين سفر توانى كرد[١] |
|
و بگويد:
|
جان فداى تو كه هم جانى و هم جانانى! |
هر كه شد خاكِ درت، رَست ز سرگردانى[٢] |
|
و بگويد:
|
طبيبِ عشق مسيحا دم است و مشفق، ليك |
چو درد در تو نبيند، كه را دوا بكند؟ |
|
اى خواجه! زمانى حضرت معشوق تو را به ديدارش بهرهمند مى سازد، كه درد عشق خود را با تو ببيند؛ وگرنه، انتظار مداوا نداشته باش تا به قُربش راهت دهد «چو درد در تو نبيند، كه را دوا بكند؟» و چون مداوايت كند، و محبّت حضرتش در دلت قرار گيرد، غير او را اختيار نخواهى كرد، و مى گويى:
١٢١٦
«الهى! مَنْ ذَاالَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟! وَمَنْ ذَا الَّذى أَنِسَ بِقُرْبِكَ فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا؟!.»
[٣]: (بار الها! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو را خواست؟! و كيست كه با مقام قرب تو انس گرفت و از تو روى گردان شد؟!.- در فكر چاره جويى اين مشكل خواهى شد و مى گويى:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٢، ص ٣٩٥.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.