جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٦ - غزل ١٧٤ دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند
مىكوبند تا براى خلقت بشر مايه اى از او بگيرند و گِل وى را به آن مزيّن سازند و كمال بخشند؛ كه: «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ: إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ، فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي ...»[١]: (و [به يادآور] آن هنگام را كه پروردگارت به ملائكه فرمود: من مى خواهم بشرى را از سفالى كه از گل سياه بد بوى دگرگون [درست] شده بيافرينم، پس هر گاه آن را كاملًا پرداختم و از روح خود در آن دميدم ...- نيز: «إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ: إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ، فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي.»[٢]: (و [به يادآور] آن هنگام را كه پروردگارت به ملائكه فرمود: من مى خواهم بشرى را از گِل بيافرينم، پس هر گاه آن را كاملًا پرداختم و از روح خود در آن دميدم ...- همچنين: وَ عَلَّمَ «آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها.»[٣]: (و همه نامهاى خود را به آدم آموخت.- نيز: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها.»[٤]: (همان فطرت و سرشت خدايى، كه مردم را بر آن آفريد.- سر انجام چنين كردند و ديدم كه:
|
ساكنانِ حرمِ سرّ عفافِ ملكوت |
با منِ راه نشين باده مستانه زدند |
|
مقرّبان درگاه حضرت دوست (ملائكه) كه به آدم ابوالبشر ٧ و من راه نشين و مخلوق خاكى به نظر فساد مى نگريستند، از حضرت حق پرسيدند: «أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها، وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ.»[٥]: (آيا كسى را در زمين قرار مى دهى كه در آنجا تباهى نموده و خونها ريزد، در حالى كه ما همراه با ستايشت تسبيح تو را نموده و به پاكى ياد مى كنيم.).
[١] - حجر: ٢٨ و ٢٩.
[٢] - ص: ٧١ و ٧٢.
[٣] - بقره: ٣١.
[٤] - روم: ٣٠.
[٥] - بقره: ١٠.