جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٧ - غزل ١٦٤ خوش آمد گل و زآن خوشتر نباشد
بيشتر ابيات اين غزل حكايت از وصال و مشاهده ناپايدارى از حضرت دوست كه براى خواجه دست داده مى كند، لذا خود را بر بهره ورى از آن تشويق مى نمايد.
در بيت چهارم و پنجم و ششم و هشتم گويا از علّت روى آوردن آن مشاهده سخن مىگويد و در بيت هفتم شيخ و منكرين اين ديدار را دعوت به آن نموده و در بيت نهم تقاضاى ديدار دائمى را كرده و در بيت دهم از تجلّيات نوظهورش تجليل مىنمايد، و در بيت ختم گوهر وجود آنان را كه ممكن است وى را در اين غزل به پريشان گويى نسبت دهند، از درك دقايق و رقائق حالات عاشقان محبوب محروم خوانده، مىگويد:
|
خوش آمد گل و زآن خوشتر نباشد |
كه در دستت بجز ساغر نباشد |
|
|
زمانِ خوشدلى درياب درياب |
كه دايم در صدف گوهر نباشد |
|
|
غنيمت دان و مى خور در گلستان |
كه گل تا هفته ديگر نباشد |
|
اى خواجه! حال كه حضرت دوست برايت جلوه نموده و گل رخسار و جمالش را بر تو آشكار ساخته و از ساغر مشاهدات اسماء و صفاتى او بهرهمند هستى، اين فرصت را درياب و از دست مده؛ زيرا گوهر معرفت و مشاهدات هميشه ارزانى تو