جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٠٠
كنايه از اينكه: آسمان و زمين و كوه كه امانت الهى را نپذيرفتند، خود را آسوده خاطر نمودند، اين بشر بود كه به حمل آن با همه مشكلاتش ديوانه وار تن در داد و آن را قبول كرد و از سنگينىاش نهراسيد، و غم عشق جانان را بر غم حملش خريدار شد؛ كه: «وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا.»[١]: (و انسان آن را حمل نمود [و پذيرفت]، همانا او بسيار ستمگر و نادان بود.).
بخواهد بگويد:
|
چنان پر شد فضاى سينه از دوست |
كه فكرِ خويش گم شد از ضميرم |
|
|
قرارى كردهام با مى فروشان |
كه روزِ غم بجز ساغر نگيرم |
|
|
فراوان گنجِ غم در سينه دارم |
اگرچه مدّعى بيند فقيرم |
|
|
من آن دم بر گرفتم دل ز حافظ |
كه ساقى گشت يارِ ناگزيرم[٢] |
|
و بگويد:
|
نقطه عشق، دلِ گوشه نشينان خون كرد |
همچو آن خال كه بر عارضِ جانانه زدند[٣] |
|
با اين همه:
|
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت |
كه قلم بر سرِ اسباب دلِ خرّم زد |
|
بخواهد با اين بيان سخن از خود به ميان آورده و بگويد: آنان كه امانت الهى را در اين جهان با همه مشكلاتش حمل نمودند و بر سر پيمان خود استوار ماندند، طربنامه عيشِ دو جهان را براى خويش نوشتند؛ چرا كه خداوند در ذيل آيه شريفه عرض امانت افراد بشر را در اين عالم بر سه دسته (مشرك، منافق و مؤمن) تقسيم نموده و درباره ثابت قدمان بر عرض امانت مى فرمايد: «وَ يَتُوبَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ.
[١] - احزاب: ٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٧، ص ٣٢٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.