جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٩ - غزل ١٥٢ جان بىجمال جانان، ميل جنان ندارد
مىگويد:
|
سرّ خدا كه عارفِ سالك به كس نگفت |
در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد |
|
|
ما باده زير خرقه، نه امروز مى كشيم |
صد بار پير ميكده اين ماجرا شنيد |
|
|
يارب! كجاست محرمِ رازى! كه يك زمان |
دل شرحِ آن دهد كه چه ديد و چه ها شنيد[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
گفت: آن يار، كز او گشت سَرِ دارِ بلند |
جُرمش اين بود، كه اسرار هويدا مى كرد[٢] |
|
|
ذوقى چنان ندارد بىدوست زندگانى |
بى دوست زندگانى، ذوقى چنان ندارد |
|
اى دوستان و اهل طريق! واى خواجه! زندگانى بىياد حضرت دوست ارزشى ندارد. در دو عالم اهل دل را زندگى جز مشاهده و ذكر و مراقبه او نمى باشد، كه:
١١٣٠
«نَعيمُهُمْ فِى الدُّنْيا، ذِكْرى وَمَحَبَّتى وَرِضاىَ عَنْهُمْ.»
[٣]: (نعمت و خوشىشان در دنيا، ياد و دوستى و خشنودى من از آنان مى باشد.).
بخواهد بگويد:
١١٣١
«انْتَ الَّذى اشْرَقْتَ الانْوارَ فى قُلُوبِ اوْلِيائِكَ حَتّى عَرَفوكَ وَوَحَّدوكَ [وَجَدوكَ].»
[٤]: (تو بودى كه انوار را در قلوب اوليائت تابيدى، تا اينكه از اهل معرفت و توحيدت گشتند [يا: تو را يافتند].- بگويد: حال كه چنين است،
|
احوالِ گنجِ قارون كايّام داد بر باد |
با غنچه باز گوييد، تا زَرْ نهان ندارد |
|
اى مقرّبان درگاه حضرت دوست! به او بگوييد كه گل جمال خود را همواره در حجاب كثرات مپوشاند، و ما فقيران ديدار جمالش را به انتظار ننشاند، و زكات.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٥، ص ١٣١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٥، ص ١٧٢.
[٣] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٢٢.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.