جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٤ - غزل ١٣٨ بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد
از اين غزل استفاده مى شود كه خواجه را وصالى و ديدارى از محبوب بوده، سپس به فراق مبتلا گشته در مقام گله گذارى از او بر آمده و اظهار اشتياق به وصال دوبارهاش نموده. مىگويد:
|
بُتى دارم كه گِرد گل ز سنبل سايبان دارد |
بهارِ عارضش خطّى به خونِ ارغوان دارد |
|
|
غبارِ خط بپوشانيد خورشيدِ رخش يارب! |
حياتِ جاودانش ده، كه حسنِ جاودان دارد |
|
مرا معشوقى است صاحب جلال و جمال كه گلِ رو و بر افروختگى رخسارش دل مى ربايد، افسوس كه كثراتِ خطّش بر آن سايه مى افكند و اجازه نمى دهد بهار عارض گلگون و جمالش را به خوبى مشاهده كنم و از طراوت آن بهره گيرم.
بارالها! او را حياتى و حسنى جاودان و هميشگى (كه دارا مى باشد) عطا فرما، اميد آنكه روزى باز مشاهدهاش نمايم و خود نيز حيات هميشگى بيابم.
بخواهد بگويد:
١٠٣٩
«الهى! ما اوْحَشَ طَريقاً لا يَكُونُ رَفيقى فيه أَمَلى فيكَ! وَابْعَدَ سَفَراً لا يَكُونُ رَجائى مِنْهُ دَليلى مِنْكَ!.»
[١]: (معبودا! چه وحشتناك است راهى كه اميد به تو رفيق راهم نباشد! و چه طولانى است سفرى كه اميدوارى از تو راهنمايم نباشد!- بگويد:
|
گرچه افتاد ز زلفش گره اى در كارم |
همچنان چشمِ گشاد از كرمش مى دارم |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٦.