جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٧ - غزل ١٥٧ چو باد عزم سر كوى يار خواهم كرد
|
بوى خوشِ تو هر كه ز بادِ صبا شنيد |
از يارِ آشنا، سخنِ آشنا شنيد |
|
|
اى شاهِ حُسن! چشم به حالِ گدا فكن |
كاين گوش بس حكايتِ شاه و گدا شنيد[١] |
|
و نگويم:
|
هر آبروىْ كه اندوختم زِ دانش و دين |
نثار خاكِ رَهِ آن نگار خواهم كرد |
|
با خود گفتم: براى رسيدن به قرب جانان بايد از توجّه به غيرِ محبوب و داشتههاى خويش (از فضل و علم و زهد و عبادت قشرى) چشم پوشى كرده و همه را نثار بندگى خالص حضرت دوست كنى، تا شايد از انس و ديدارش بهره مندت سازد؛ كه:
١١٦١
«الهى! هَبْ لى كَمالَ الإنْقِطاعِ الَيْكَ، وَانِرْ ابْصارَ قُلوبِنا بِضِياء نَظَرِها الَيْكَ، حَتّى تَخْرِقَ ابْصارُ الْقُلوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ الى مَعْدِنِ الْعَظَمَة، وَتَصيرَ ارْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزّ قُدْسِكَ.»
[٢]: (معبودا! انقطاع و گسستن كامل از غير به سوى خويش را به من عطا نما و ديدگان دلمان را با تابش نگاهش به سوى خود روشن گردان، تا ديدگان دلهايمان حجابهاى نور را دريده و به معدن عظمتت واصل گشته، و ارواحمان به مقام پاك عزّتت بپيوندد.) بنابراين خواهم گفت كه:
|
من نه آن رندم كه تركِ شاهد و ساغر كنم |
محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم |
|
|
من كه امروزم بهشتِ نقد حاصل مى شود |
وعده فرداى زاهد را چرا باور كنم |
|
|
شيوه رندى نه لايق بود طبعم را، ولى |
چون در افتادم، چرا انديشه ديگر كنم |
|
|
زهدوقتِ گل چه سودائى است حافظ! هوشدار |
تااعُوذى خوانم وانديشه ديگركنم[٣] |
|
و باز با خود گفتم:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٥، ص ١٣١.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.