جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٩ - غزل ١٦٤ خوش آمد گل و زآن خوشتر نباشد
|
بشوى اوراق اگر همدرسِ مايى |
كه علمِ عشق در دفتر نباشد |
|
كنايه از اينكه: عمرى گذشت و گمان مى كردم با خواندن گفتار عاشقانه اهل كمال مى توان به حضرت محبوب راه يافت، غافل از اينكه «علم عشق در دفتر نباشد»، و هرچه سالك را از حضرت دوست باز دارد، اگرچه علمى باشد كه فضيلت بسيارى براى طلب آن گفتهاند، نبايد از آن استفاده نمود؛ چرا كه ممكن است سالك را از نايل شدن به غرض غايى از خلقت باز دارد؛ كه:
١٢٠٠
«يا احْمَدُ! وَاعْمَلْ بِعِلْمِكَ الَّذى عَلَّمْتُكَ، حَتّى يَجْتَمِعَ لَكَ عِلْمُ الاوَّلينَ وَالآخِرينَ، ثُمَّ اخْتِمُ عَلى قَلْبِكَ بِالْمَعْرِفَةِ ما لايَقْدِرُ عَلى وَصْفِهِ الْواصِفونَ، وَاجْعَلُ لَكَ مَعْلَماً حَيْثُ تَوَجَّهْتَ، وَاسْلُكُ بِكَ كُلَّ خَيْرٍ، وَأَرْشِدُكَ الى طَريقِ الْعارِفينَ، وَاقَوّيكَ عَلَى الْعِبادَةِ، وَاحِبُّها الَيْكَ، وَاعينُكَ عَلَيْها، حَتَّى لايَكونَ شَىْ ءٌ احَبَّ الَيْكَ مِنَ الْعِبادَةِ.»
[١]: (اى احمد! و به علمى كه به تو آموختهام عمل نما، تا دانش اوّلين و آخرين براى تو جمع شود، سپس چنان با شناخت خود بر قلبت مُهر مى نهم [و دلت را از معرفتم لبريز مى كنم] كه هيچ توصيف كننده اى نمى تواند آن را وصف كند، و به هر جا كه رو كنى نشانهاى [از اسماء و صفات خود] براى تو قرار مى دهم، و در تمام خيرات تو را رهسپار نموده، و به طريق عارفان رهنمون مى گردم، و تو را بر انجام عبادت نيرو بخشيده و آن را محبوب تو قرار داده و بر آن يارى مى كنم، به حدّى كه هيچ چيز در نزد تو محبوبتر از عبادت و پرستش من نباشد.).
بخواهد بگويد:
|
خانه خالى كن دلا تا منزلِ جانان شود |
كاين هوسناكان دل وجان جاى ديگر مى كنند |
|
|
آه آه از دستِ صرّافانِ گوهر ناشناس |
هر زمان خرمُهره را با دُر برابر مى كنند[٢] |
|
و بگويد:
[١] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ الله سبحانه، ص ٤١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٢، ص ٢١٠.