جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٦ - غزل ١٣٠ اگر ز كوى تو بويى به من رساند باد
|
به جاى طعنه اگر تيغ مى زند دشمن |
ز دوست دست نداريم هرچه بادا باد |
|
محبوبا! من عاشق و محبّى نيستم كه تو را ارزان به دست آورده باشم تا با طعنه دشمنان (شيطان و بدگويان) چشم از حضرتت بپوشم.
بخواهد بگويد:
٩٨٠
«الهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟! وَمَنْ ذَا الَّذى أَنِسَ بِقُرْبِكَ فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا؟!»
[١]: (بارالها! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو را خواست؟! و كيست كه با مقام قرب تو انس گرفت و از تو روى گردان شد؟!- بگويد:
٩٨١
«فَأَسْأَلُكَ بِبَلاغَةِ حِكْمَتِكَ وَنَفاذِ مَشِيَّتِكَ ... كُنْ لى عَلَى الأَعْداءِ ناصِراً، وَعَلَى المَخازى وَالعُيُوبِ ساتِراً.»
[٢]: (پس به رسايى حكمت و گذرا بودن مشيّتت از تو درخواست مى نمايم ... در برابر دشمنان ياور من باش، و رسواييها و عيبهاى مرا بپوشان.) در جايى مى گويد:
|
كسى كه حسنِ رخِ دوست در نظر دارد |
محقّق است كه او حاصلِ بصر دارد |
|
|
چو خامه بر خطِ فرمان او سر طاعت |
نهاده ايم مگر او به تيغ بردارد |
|
|
كسى به وصل تو چون شمع يافت پروانه |
كه زير تيغ تو هر دم، سرى دگر دارد |
|
|
بزد رقيبِ تو روزى به سينهام تيرى |
ز بس كه تيرِ غمت سينه بىسپر دارد[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
ز دست عشقِ تو جان را نمى برد حافظ |
كه جان ز محنت شيرين نمى برد فرهاد |
|
معشوقا! اگر فرهاد در عشق شيرين جان نداد، من نيز در برابر غم عشق تو جان نخواهم سپرد. چگونه مى شود عاشق در برابر ديدار معشوق خود جان نسپارد، آن هم معشوقى بىنظير در كمال و جمال.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣١، ص ١٩٠.