جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠١ - غزل ١٥٦ چو آفتاب مى از مشرق پياله بر آيد
|
حافظا! اين سرّ وحدت را ز دستِ خود مده |
تا خيالِ زهد و تقوى را توكّل بشكند[١] |
|
اين بود حكايت روزگار وصال خواجه، امّا:
|
حكايتِ شبِ هجران نه آن حكايتِ حال است |
كه شمّه اى ز بيانش به صد رساله بر آيد |
|
كجا مى توان گوشه اى از روزگار هجران حضرت محبوب را براى كسى بيان نمود، تنها هجران كشيدگان كه طعم تلخ دورى او را دريافتهاند، دشواريش را در نظر مىآورند و مى گويند:
١١٥٦
«فَهَبْنى- يا الهى وَسَيّدى وَمَوْلاىَ وَرَبّى!- صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ، فَكَيْفَ اصْبِرُ عَلى فِراقِكَ؟ وَهَبْنى صَبَرْتُ عَلى حَرّ نارِكَ، فَكَيْفَ اصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ الى كَرامَتِكَ؟»
[٢]: (پس اى معبود و سرور و مولى و پروردگار من! گيرم كه بر عذابت صبر كنم، بر فراقت چگونه شكيبا باشم؟ و گيرم كه بر سوز آتش [جهنم] تو شكيبا باشم، چگونه بر محروميّت از نگريستن به كرامتت صبر نمايم؟.- مىگويند:
|
بى مِهْرِ رُخَت روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر مرا جز شبِ ديجور نمانده است |
|
|
مِنْ بَعْد چه سود ار قدمى رنجه كند دوست |
كز جان رمقى در تنِ رنجور نمانده است |
|
|
وصلِ تو اجَل را ز سَرَم دور همى داشت |
از دولتِ هجرِ تو كنون دور نمانده است |
|
|
حافظ! ز غم از گريه نپرداخت به خنده |
ماتم زده را داعيه سور نمانده است[٣] |
|
امّااى خواجه!
|
ز گِرْدِ خوانِ نگونِ فَلَك، مدار توقُّع |
كه بىملالتِ صد غصّه يك نواله بر آيد |
|
آرى، عالم طبيعت جايگاه تزاحم و ملالت و غصّه مى باشد، و نبايد از آن خوشى و راحتى را توقّع داشت اين عارف واصل است كه به همه امور به نظر حُسن و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥١، ص ١٣٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.