جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٩ - غزل ١٣٤ بلبلى خون جگر خورد و گلى حاصل كرد
|
آه و فرياد! كه از چشم حسودِ مَه و مهر |
در لَحَد، ماه كمان ابروى من منزل كرد |
|
كنايه بر اينكه اى دوستان! مىدانيد چرا در حجاب از ديدار محبوب ماندهام، علّت آن است كه ماه و خورشيد نتوانستند ببينند او براى من جلوه گرى كند؛ چرا كه آن دو با طلوع كردنشان سبب شدند كثرات مظاهر بر من آشكار شوند و از ديدن حقيقت و ملكوتشان (كه مشاهده جمال زيباى زود گذر دوست مى باشد) باز مانم، بخواهد بگويد:
١٠١٩
«الهى! تَرَدُّدى فِى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ، فَأَجْمِعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنى الَيْكَ.»
[١]: (معبودا! تردّد و توجّهام به آثار و مظاهر، موجب دورى ديدارت گرديده، پس با بندگى كه مرا به تو واصل سازد، تصميم را بر خود متمركز گردان.).
حال مى گويم:
|
زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد |
به كامِ غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظارِ خدنگش همى طپد دل صيد |
خيالِ آنكه به رسم شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گرد |
به آن هوس كه بر اين رهگذار باز آيد[٢] |
|
|
نَزَدى شاهرخ[٣] و فوت شد امكان، حافظ! |
چه كنم؟ بازىِ ايّام مرا غافل كرد |
|
حافظ در اين بيت از زبان محبوب به خود خطاب كرده و يا خويش را مورد خطاب قرار داده و مى گويد: اى خواجه! آخرين نرد عشق و محبّت را كه سپردن جان به دوست بود، از دست دادى و ديگر بار به هجران يار مبتلا شدى، معشوق را چه گناهى است. لذا مى گويد: «چه كنم؟ بازىِ ايّام مرا غافل كرد» بخواهد بگويد:
١٧١٨
«الهى! اسْكَنْتَنا داراً حَفَرَتْ لَنا حُفَرَ مَكْرِها، وَعَلَّقَتْنا بِأَيدِى المَنايا فى حَبائِلِ غَدْرِها، فَالَيْكَ نَلْتَجِى ءُ
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٣] - شاهرُخ: ١- رخ شطرنج؛ ٢- كشت دادن شاه؛ ٣- زدن رُخ( فرهنگ معين، ج ٢، ص ٢٠٠٨)