جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٢ - غزل ١٣٠ اگر ز كوى تو بويى به من رساند باد
اين غزل حكايت از آن مى كند كه خواجه به هجران حضرت دوست پس از وصال مبتلا گشته، اظهار اشتياق به ديدار ديگر او نموده و مى گويد:
|
اگر ز كوى تو بويى به من رساند باد |
به مژده، جانِ جهان را به باد خواهم داد |
|
محبوبا! چنانچه نسيمهاى قدسى و نفحات جانفزايت مژده ديدارت را به من دهند، شادمان مى گردم و از خود و همه عالم دل بر خواهم گرفت و تنها ديده بصيرت به تو مى دوزم، بخواهد بگويد:
|
صبا! اگر گذرى افتدت به كشورِ دوست |
بيار نفحه اى از گيسوى معنبرِ دوست |
|
|
به جان او كه به شكرانه جان بر افشانم |
اگر به سوى من آرى پيامى از بَرِ دوست |
|
|
اگرچه دوست به چيزى نمى خرد ما را |
به عالمى نفروشيم مويى از سرِ دوست[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: معشوقا! مشام جانم را به بويت معطّر فرما تا به خود و عالم به نظر فنا و نيستى بنگرم. در جايى مى گويد:
|
حجاب چهره جان مى شود غبار تنم |
خوشا دمى كه از اين چهره پرده بر فكنم |
|
|
چگونه طوف كنم در فضاى عالم قدس |
چو در سراچه تركيب تخته بند تنم |
|
|
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار |
كه با وجودِ تو، كس نشنود ز من كه منم[٢] |
|
لذا مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٤، ص ٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.