جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٥ - غزل ١٣٤ بلبلى خون جگر خورد و گلى حاصل كرد
خواجه در اين غزل با تمثيل گل و بلبل و غيره، خبر از حال خود و رفتار محبوب پس از وصال داده، و در مقام تقاضاى ديدار دوبارهاش بوده و مى گويد:
|
بلبلى خون جگر خورد و گلى حاصل كرد |
باد غيرت به صدش حال، پريشان دل كرد |
|
اى دوستان! عمرى در پى ديدار محبوب خونِ دل خورده تا آنكه گل مراد خويش (معشوق) را در كنار خود مشاهده كرديم، امّا افسوس كه هنوز از او بهره مند نگشته غيرت و جلالش مهلتى نداد تا همواره از جمال حضرتش بهرهمند گرديم؛ چرا كه او را مقام عزّت است و نمى خواهد با بودِ خود، كسى از خويش دم زند، لذا عاشقانش را در حجاب و هجران گرفتار مى سازد.
بخواهد بگويد:
١٠٢٥
«الهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ ابْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ الى جَميلِ رُؤْيَتِكَ، الهى! نَفْسٌ اعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟»
[١]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى آنان كه به توحيد تو گراييده اند مبند، و مشتاقانت را از نگريستن به ديدار زيبايت محجوب مگردان، بارالها! نفسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجرانت خوار مى سازى؟!- بگويد:
|
شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت |
روى مَهْ پيكر او، سير نديديم و برفت |
|
|
گويى از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود |
بار بر بست به گردش نرسيديم و برفت |
|
[١] - بحار الانوار، جر ٩٤، ص ١٤٤.