جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٤ - غزل ١٣٥ بخت از دهان يار نشانم نمى دهد
و ممكن است بخواهد با اين بيان تقاضاى فناى تامّ و منزلت بقاء را از حضرت محبوب كرده باشد. در جايى پس از نائل شدن به اين خواسته مى گويد:
|
ديدار شد ميسّر و بوس و كنار هم |
از بخت شكر دارم و از روزگار هم |
|
|
زاهد! برو كه طالع اگر طالع من است |
جامم به دست باشد و زلف نگار هم[١] |
|
|
مُردَم ز انتظار و در اين پرده راه نيست |
يا هست و پرده دار نشانم نمى دهد |
|
محبوبا! عمرى است كه در انتظار ديدارت بسر مى برم، نمىدانم آخر به خود راهم مى دهى و يا مى خواهى همواره در حجاب عالم طبيعت گرفتار باشم؛ كه:
١٠٢٣
«الْحَمْدُلِلّهِ الَّذى لا يُهْتَكُ حِجابُهُ.»
[٢]: (سپاس، مخصوص خداوندى است كه پردهاش برداشته نمى شود.- يا علّت محجوب بودنم تعلّقات و توجّهات به عالم بشرى مىباشد؛ كه:
١٠٢٤
«وَأَنّ الرّاحِلَ الَيْكَ قَريبُ الْمَسافَةِ، وَانَّكَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ، الّا انْ [وَلكِنْ] تَحْجُبَهُمُ الاعْمالُ السَّيّئَةُ [الآمالُ] دُونَكَ.»
[٣]: (و همانا مسافت كسى كه به سوى تو كوچ مى كند، نزديك است، و به درستى كه تو از مخلوقاتت در حجاب نيستى، جز آنكه [يا:
ولى] اعمال زشت [يا: آرزوهايى] كه به غير تو دارند، حجاب آنها مى شود.) بخواهد بگويد:
|
به چشمِ مِهْر اگر با من، مَهْام را يك نظر بودى |
از آن سيمين بدن كارم به خوبى خوبتر بودى |
|
|
ز شوق افشاندمى هر دم سرى در پاى جانانم |
دريغاگر متاع من، نه از اين مختصر بودى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٧، ص ٣٣٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٥٩.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.