جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٠ - غزل ١٢٧ اگر روم ز پىاش، فتنه ها بر انگيزد
|
ديدى اى دل! كه غم يار دگر بار چه كرد |
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد |
|
|
آه از آن نرگس جادو كه چه بازى انگيخت! |
واى از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد! |
|
|
برق عشق، آتشِ غم در دل حافظ زد و سوخت |
يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد[١] |
|
|
چو گويمش كه چرا با كسان بياميزى؟ |
چنان كند كه سرشكم به خون بياميزد |
|
و اگر به دوست گويم: چرا همواره با ديگران مى نشينى و با من همنشين نيستى؟
با من چنان كند كه اشكم با خون آميخته گردد و گويد: «لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ.»[٢]: (خداوند از آنچه انجام مى دهد مورد بازخواست قرار نمى گيرد، و همگان مورد بازخواست قرار مى گيرند.) در جايى نيز در مقام گله گذارى از حضرت دوست بر آمده و مى گويد:
|
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد |
صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد |
|
|
سيلِ سرشكِ ما ز دلش كين بدر نبرد |
در سنگ خاره، قطره باران اثر نكرد |
|
|
ماهىّ و مرغ دوش نخفت از فغان من |
وآن شوخ ديده بين، كه سر از خواب بر نكرد |
|
|
مىخواستم كه ميرمش اندر قدم چو شمع |
او خود گذر به من چو نسيم سحر نكرد[٣] |
|
|
وگر كنم طلب نيم بوسه، صد افسوس |
ز حُقّه دهنش چون شكر فرو ريزد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٩، ص ١٤٧.
[٢] - انبياء: ٢٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٦، ص ١٦٥.