جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٩ - غزل ١٢٨ آن كيست كز روى كرم، با من وفادارى كند؟
با دوست گفتم: محبوبا! چه شده تا خود را مى بينم از تو بهره نمى گيرم و نمىتوانم گره از كثرات عالم طبيعت بگشايم و با آنهايت مشاهده كنم.
فرمود: من به مظاهر فرمودهام تا با تو سرپيچى كنند، تا به كلّى خويش را فراموش كنى؛ چرا كه توجّه به خود و مظاهر جهان هستى تو را از ملكوتشان غافل مى سازد و از مشاهده جمال من محروم مى دارد؛ كه:
٩٦٩
«إِلهى! تَرَدُّدى فِى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمَزارِ، فَأَجْمِعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنى إِلَيْكَ، كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ؟ أَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ.»
[١]: (معبودا! تردّد و توجّهام به آثار و مظاهر، موجب دورى ديدارت گرديده، پس با بندگى اى كه مرا به تو واصل سازد، تصميم را بر خود متمركز گردان. چگونه با چيزى كه در وجودش نيازمند به توست مى توان بر تو راهنمايى جست؟! آيا براى غير تو آنچنان ظهورى هست كه براى تو نباشد تا آن آشكار كننده تو باشد؟!.- به گفته خواجه در جايى:
|
نبندى ز آن ميان طَرْفى كمر وار |
اگر خود را ببينى در ميانه |
|
|
نديم و مطرب و ساقى همه اوست |
خيال آب و گِل در ره بهانه |
|
|
كه بندد طرْفِ وصل از حسنِ شاهى |
كه با خود عشق ورزد جاودانه[٢] |
|
|
پشمينه پوشِ تند خو، كز عشق نشنيده است بو |
از مستىاش رمزى بگو، تا تركِ هشيارى كند |
|
معشوقا! يكى از امورى كه سبب شده ميان من و تو جدايى افتد، آزارهاى زاهد تند خو (كه خود بويى از عشق نبرده) مىباشد. بيدارى به او عنايت كن، تا بفهمد وى نيز تو را مى خواهد و بر فطرت توحيدى است، شايد او نيز چون من دست از هشيارى خود بر دارد و از آزار من بكاهد، تا بتوانم به تمام وجود در طلبت باشم و توام در به رويم بگشايى؛ كه:
٩٧٠
«سُبحانَكَ ما أَضْيَقَ الطُّرُقَ عَلى مَنْ لَمْ تَكُنْ دَليلَهُ! وَما أَوْضَحَ
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٣، ص ٣٦٩.