جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٠ - غزل ١٥٣ جهان بر ابروى عيد از هلال، وسمه كشيد
خواجه با اين بيان در مقام تقاضاى ديدار ديگرى از محبوب بوده؛ لذا مى گويد:
|
به لب رسيد مرا جان و بر نيامد كام |
به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد |
|
محبوبا! اگرچه جانم از دورى رويت به لب رسيد و وصالم حاصل نگشت، دست از طلب بر نخواهم داشت تا كام از حضرتت گيرم و آرامش خاطر يابم؛ كه:
«الَّذِينَ آمَنُوا، وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ. أَلا! بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.»[١]: ( [منيبين] آنانند كه به خدا ايمان آورده و دلهايشان به ياد خدا آرام مى گيرد. آگاه باشيد! كه دلها تنها به ياد خدا آرام مى گيرند.).
بخواهد بگويد:
١١٣٧
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ الَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى، فَانْتَ لا غَيْرُكَ مُرادى ..
وَعِنْدَكَ دَواءُ عِلَّتى، وَشِفاءُ غُلَّتى، وَبَرْدُ لَوْعَتى.»
[٢]: (توجّهم از همه بريده و تنها به تو پيوسته، و ميل و رغبتم به سوى تو منصرف گشته، پس تويى مقصودم نه غير تو ... و داروى دردم و بهبودى سوز درون و خنكى سوز دلم نزد توست.- بگويد:
|
دست از طلب ندارم تا كامِ من بر آيد |
يا جان رسد به جانان، يا خود ز تن بر آيد |
|
|
گفتم به خويش: كز وى، برگير دل، دلم گفت: |
كارِ كسى است اين كو با خويشتن بر آيد |
|
|
هر دم چو بىوفايان نتوان گرفت يارى |
ماييم و آستانش تا جان ز تن بر آيد[٣] |
|
با اين همه:
|
ز انقلابِ زمانه طمع مدار، كه چرخ |
به صبح بر رُخِ عالَم، از اين صفت خنديد |
|
اى خواجه! تصوّر مكن كه با دگرگونى ايّام و بر آمدن شب و روز به مراد خويش كه وصال جانان است، دست خواهى يافت. حضرت دوست را از او بايد طلبيد، و.
[١] - رعد: ٢٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٢، ص ١٦٢.