جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٧ - غزل ١٥٤ جمالت آفتاب هر نظر باد!
١٢٩٠
وَتَنَقُّلاتِ الاطْوارِ أَنَّ مُرادَكَ مِنّى، انْ تَتَعَرّفَ الَىَّ فى كُلّ شَىْ ءٍ حَتّى لا أَجْهَلَكَ فى شَىْ ءٍ.»
[١]: (بارالها! با پى در پى در آمدن آثار و مظاهر و دگرگون شدن تحوّلات دانستم كه مقصودت از من اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.) و بگويد:
|
آن پيكِ نامور كه رسيد از ديارِ دوست |
آورد حِرزِ جان ز خطِ مشكبار دوست |
|
|
خوش مى دهد نشانِ جلال و جمالِ يار |
خوش مى كند حكايتِ عزّ و وقار دوست[٢] |
|
و بگويد:
|
ماهِ خورشيد نمايش ز پسِ پرده زلف |
آفتابى است كه در پيش، سحابى دارد[٣] |
|
|
بُتا! چون غمزهات ناوك گشايد |
دلِ مجروحِ من پيشش سپر باد! |
|
معشوقا! صيد غمزه چشمان و جذبه جمالت شدن، نهايت آرزوى من است، الهى! كه همواره دل مجروح هجران كشيدهام، هدفِ تير مژگان و غمزهات باد و به نابودى كشيده شود تا به قُربت راه يابد. بخواهد بگويد:
|
آن كه از سنبلِ او غاليه تابى دارد |
باز با دلشدگان ناز و عتابى دارد |
|
|
غمزه شوخِ تو خونم به خطا مى ريزد |
فرصتش باد كه خوش رأىِ صوابى دارد |
|
|
كى كند سوىِ دل خسته حافظ، نظرى |
چشمِ مستت، كه به هر گوشه خرابى دارد[٤] |
|
و بگويد:
|
جمالت مُعجزِ حُسن است، ليكن |
حديث غمزهات سِحرِ مُبين است |
|
|
بر آن چشمِ سيه صد آفرين باد! |
كه در عاشق كُشى سِحر آفرين است |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦، ص ٦٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٥، ص ١١٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٥، ص ١١٩.