جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٩ - غزل ١٤٤ به كوى ميكده يارب! سحر چه مشغله بود
به گفته خود در جايى ديگر:
|
سحرم دولت بيدار به بالين آمد |
گفت: بر خيز، كه آن خسرو شيرين آمد |
|
|
قدحى دركش و سرخوش به تماشا بخرام |
تا ببينى كه نگارت به چه آيين آمد |
|
|
مژدگانى بده اى خلوتىِ نافه گشاى! |
كه ز صحراى خُتَن، آهوىِ مشكين آمد[١] |
|
|
حديث عشق كه از حرف و صوت مستغنى است |
به ناله دف و نى در خروش و ولوله بود |
|
مىتوان گفت خواجه حديث عشق را در درون عاشق، به خروش آلات طرب آورنده تشبيه نموده. بخواهد بگويد: چون اين مشاهدهام دست داد شور عاشقى در من بر افروخته شد به گونه اى كه به بيان نمى آيد؛ امّا:
|
سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان |
ساقيا! مىده وكوتاه كن اين گفت وشنفت[٢] |
|
خلاصه بخواهد بگويد: حديث عشقِ جانان را نمى توان به كلام و صوت در آورد، زيرا عشق دوست لطيفه اى است ربّانى و با وجود هر موجودى آميخته؛ كه:
١٠٧٥
«ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابتداعاً ... وَ بَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[٣]: (به قدرت خويش مخلوقات را نو آفريد ... و آنها را در راه محبّت خويش بر انگيخت.) تنها به شهودى احتياج دارد تا عاشق را وجد حاصل شود.
و ممكن است بخواهد بگويد: نفحات زنده كننده سحرگاهانِ محبوب چنان بر افروختهام ساخت و باطنم را به وجد و سرور در آورد كه آثارش در ظاهر من نيز پديدار گشت و به شور و ولولهام واداشت. به گفته خواجه در جايى ديگر:
|
سحر چون خسروِ خاور عَلَم بر كوهساران زد |
به دستِ مرحمت يارم دَرِ اميدواران زد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٠، ص ١٧٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٦، ص ٨٨.
[٣] - صحيفه سجّاديه، دعاى اوّل.