جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٧ - غزل ١٥٩ چو دست بر سر زلفش زنم، به تاب رود
نمايد، «بياض كم نشودگر صد انتخاب رَوَد»؛ كه:
١١٧٨
«شَيْئانِ لا يَعْرِفُ فَضْلَهُما الّا مَنْ فَقَدَهُما:
الشَّبابُ وَالْعافِيَةُ.»
[١]: (دو چيز است كه جز كسى كه از دست داده، قدرش را نمى داند: جوانى و تندرستى.- همچنين:
١١٧٩
«هَلْ يَنْتَظِرُ اهْلُ غَضاضَةِ الشَّبابِ الّا حَوانِىَ الْهَرَمِ؟!»
[٢]: (آيا جوانان شاداب جز خميدگيهاى [ايّام] پيرى را انتظار مى كشند؟!- نيز:
١١٨٠
«كَفى بِالشَّيْبِ نَذيراً.»
[٣]: (پيرى براى بيم دادن [از آخرت] كافى است.- يا:
١١٨١
«كَفى بِالشّيبِ ناعِياً.»
[٤]:
(سفيدى مو براى خبر دادن از مرگ كافى است.).
با اين همه در جايى مى گويد:
|
مژده وصلِ تو كو؟ كز سرِ جان برخيزم |
طايرِ قدسم و از دامِ جهان برخيزم |
|
|
به ولاىِ تو، كه گر بنده خويشم خوانى |
از سر خواجگىِ كَونْ و مكان برخيزم |
|
|
گر چه پيرم، تو شبى تنگ در آغوشم گير |
تا سحرگه ز كنارِ تو جوان برخيزم[٥] |
|
|
تو خود حجابِ خودى، حافظ! از ميان برخيز |
خوشا كسى كه در اين راه بىحجاب رَوَد! |
|
اى خواجه! اين همه از حضرت دوست گلهمند مباش كه چرا مرا از ديدارش محروم داشته، حجابى جز خودىِ تو ميان تو و معشوق نمى باشد. آن را رها كن تا جز او نماند، «خوشا كسى كه در اين راه بىحجاب رَوَد!»؛ كه:
١١٨٢
«وَانَّ الرّاحِلَ الَيْكَ قريبُ الْمَسافَةِ، وَانَّكَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ، الّا انْ [وَلكِنْ] تَحْجُبَهُمُ الاعْمالُ السَّيّئَةُ [أَلآمال] دُونَكَ.»
[٦]: (و همانا مسافت كسى كه به سوى تو كوچ مى كند، نزديك است، و به درستى كه تو از مخلوقاتت در حجاب نيستى، جز آنكه [يا: ولى] اعمال زشت [يا: آرزوهايى] كه به غير تو دارند، براى آنها حجاب آنها مى شود.) در جايى مى گويد:
[١] ( ١، ٢) فهرست موضوعى غرر و درر، باب الشباب، ص ١٧١.
[٢] ( ١، ٢) فهرست موضوعى غرر و درر، باب الشباب، ص ١٧١.
[٣] ( ٣، ٤) فهرست موضوعى غرر و درر، باب الشّيب، ص ١٨٩.
[٤] ( ٣، ٤) فهرست موضوعى غرر و درر، باب الشّيب، ص ١٨٩.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.
[٦] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.