جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٦ - غزل ١٢٦ اگر نه باده، غم دل ز ياد ما ببرد
|
بسوخت حافظ و كس حال او به يار نگفت |
مگر نسيم، پيامى خداى را ببرد |
|
محبوبا! در غم عشق حضرتت سوختم و كسى نبود كه تو را از حال من با خبر سازد. اميد است اولياى گرامت : و اساتيد كه چون نسيم پيام آوران كويت مىباشند و با جنابت انس دارند، حالِ مرا به تو بازگو نمايند تا عنايتى به من بنمايى.
بخواهد بگويد:
٩٥٣
«إلهى! لَيْسَ لى وَسيلَةٌ إِلَيْكَ إِلّا عَواطِفُ رَأفَتِكَ، وَلا لى ذَريعَةٌ إِلَيْكَ إِلّا عَواطِفُ رَحْمَتِكَ وَشَفاعَةُ نَبِيِّكَ، نَبِىّ الرَّحْمَةِ وَمُنْقِذِ الأُمَّةِ مِنَ الْغُمَّةِ»
[١]: (معبودا! من وسيله اى جز عطوفتهاى رأفتت براى [نيل] به درگاه تو ندارم، و واسطه اى ندارم جز عطاياى رحمتت و شفاعت پيامبرت، پيامبر رحمت و نجات دهنده امّت از ناراحتى و اشتباه.) و بخواهد بگويد:
|
اگر ز كوى تو بويى به من رساند باد |
به مژده، جانِ جهان را به باد خواهم داد |
|
|
تو تا به روى من اى نورِ ديده! در بستى |
دگر جهان دَرِ شادى به روىِ من نگشاد[٢] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٠، ص ١٢٢.