جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٤ - غزل ١٣١ به آب روشن مى عارفى طهارت كرد
|
تا نگردى آشنا، زين پرده بويى نشنوى |
گوشِ نا محرم نباشد جاى پيغامِ سروش |
|
|
در حريمِ عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد |
زآنكه آنجا جمله اعضا، چشم بايد بود و گوش[١] |
|
و ممكن است خطاب خواجه با زاهد باشد و بخواهد بگويد: اى زاهد! اگر مىخواهى قرب و منزلت مرا در نزد حضرت دوست بدانى، بيا و قدمى در طريق ما بگذار، تا تو را نيز در مقام انس و قرب حقّ راه دهند، و در آنجا بتوانى وضع قرب و جاهم را در پيشگاه الهى ببينى و ديگر گوش به سخن واعظ كه به نظر حقارت به ما مىنگرد توجّهى مكنى. به گفته خواجه در جايى:
|
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود |
تا ريا ورزد و سالوس، مسلمان نشود |
|
|
رندى آموز و كرم كن، كه نه چندين هنر است |
حيوانى كه ننوشد مى و انسان نشود |
|
|
گوهرِ پاك ببايد كه شود قابل فيض |
ورنه هر سنگ و گِلى، لؤلؤ و مرجان نشود[٢] |
|
|
نشان مِهْر و محبّت ز جان عاشق جوى |
اگرچه خانه دل، محنت تو غارت كرد |
|
ممكن است خطاب خواجه در اين بيت به حساب اينكه در بدرقه بيت گذشته واقع شده، با دوستان هم طريق و يا زاهد باشد، و بخواهد بگويد: اى سالك! و يااى زاهد! اگرچه خانه دلت را غم و اندوه غير محبوب پر نموده و جاى حضرت دوست را دشمن تصرّف كرده، اگر نشانى از مهر و محبّت او مى خواهى، بايد آن را از جان.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٨، ص ٢٢٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٠، ص ١٩٥.