جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦ - غزل ١٢١ اگر آن طاير قدسى ز درم باز آيد
لايَخْفى عَلَيْكَ، [لا تَرُدَّنى عَنْ بابِكَ]»
[١]: (بنده كوچك تو به دَرِ تو ايستاده، اسير تو در آستانه توست، بيچاره و نيازمند به تو در درگاه تو ايستاده، گداى تو در درگاهت ايستاده و امورى را كه بر تو مخفى نيست از تو درخواست مى نمايد، [مرا از دَرَت مران].) گفتن، زيرا دانسته كه اگر دوست او را به عبوديّت و خاكسارى خود بپذيرد و به مشاهدهاش نايل گرداند، به سلطنت و به مقام خلافة اللّهى خواهد نشست؛ كه: «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا ...»[٢]: (سپس بندگان برگزيده خود را وارثِ كتاب گردانيديم.- همچنين: «ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ ...»[٣]: (اين هدايت خداست كه هركس از بندگانش را كه بخواهد به وسيله آن رهنمون مى كند.- نيز: «وَ سَلامٌ عَلى عِبادِهِ الَّذِينَ اصْطَفى ...»[٤]: (و درود بر بندگان برگزيده خدا.- ديگر اينكه: «يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ ...»[٥]: (روح [خود] را از [عالَم] امر بر هر كدام از بندگانش كه بخواهد القاء مى كند.) خواجه هم مى گويد: «آنكه تاج سر من خاك كف پايش بود ...» و در جاى ديگر مى گويد:
|
به سرّ جام جم آنگه نظر توانى كرد |
كه خاك ميكده كحل بصر توانى كرد |
|
|
گدائى در ميخانه طرفه اكسيريست |
گر اين علم بكنى خاك زر توانى كرد[٦] |
|
|
كوس نو دولتى از بام سعادت بزنم |
گر ببينم كه مه نو سفرم باز آيد |
|
محبوبا! چنانچه بار دگر ديده به ديدارت بگشايم به آن فخر خواهم كرد و به دوستان هم سفر عنايتت را بازگو مى شوم، زيرا تو خود فرمودى: «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ.
[١] - بحار الانوار، ج ٤٦، ص ٧٨، روايت ٧٥.
[٢] - فاطر: ٣٢.
[٣] - انعام: ٨٨.
[٤] - نمل: ٥٩.
[٥] - غافر: ١٥.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.